محرم
شب سوم محرم امسال با خاله نسترن و مادرجون و آبتین رفتیم بیرون. البته قبلش برای آبتین طبل خریده بودم و به قول خودش قرار بود بریم خیمه هایی که عاشورا دارن تا یاد بگیره چطوری طبل بزنه.
اولیت هیئتی که دیدیم ، آبتین رو بردم جلو و گذاشتمش پیش بچه هایی که وسط طبل می زدن و خودم هم پشت سرشون راه افتادم . خیلی حس قشنگی بود. همیشه اولین بارها قابل وصف نیستند . منم اولین بار بود که با هیئت راه می رفتم همیشه از کوچیکی تو دهه محرم وقتی بیرون می رفتم یه گوشه می ایستادم و فقط نگاه می کردم اما امسال به واسطه آبتین وسط زنجیرزنها با آبتین راه می رفتم و سینه می زدم و اشک می ریختم.
"امام حسین خودت نگهدار همه کوچولوها باش ، آبتین منم در پناه خودت سالم و سربلند نگهدار"
یادمه که سه یا چهار سال قبل از ازدواجم یه شب خواب دیدم یه پسر تپلی چهار ، پنج ساله دارم که پشت سر هیئت داشت زنجیر می زد و منم باهاش بودم.
وقتی آبتین حسابی طبل زد و راه رفت خسته شده و کنار خیابون نشسته:

یکی از چوبهای طبلشو می کرد تو دهنش . بهش گفتم کثیفه دهنت نکن. میگه مامان این نی هست هم نی می زنم و هم طبل

وقتی هم طبل می زنه تو هیئت یه حسی میگیره انگار چند ساله که اینکارو انجام میده
مامان نسیم فدات بشه عزیز دلم.


محرم
